تو مپندار که خاموشی من
هست برهان فراموشی من ...
تازگیها فراموشکار شده ام .
یادم می رود که هر چیز را کجا گذاشته ام یا هر کس را کجا دیده ام !
اسمها دیگر در یادم نمی مانند حتی سالروز تولدها هم فراموشم می شوند !
تازگیها با کفش روی فرش می روم ،
مدادم را پشت گوشم جا می گذارم .
تازگیها یادم می رود غذا بخورم ،
مسواک بزنم ،
خیلی وقت است توی آینه نگاه نکرده ام !
تازگیها
تازگی ها
تازگی..
حالم از این روزمرگی ها به هم می خورد ...
لابد دلت برای من خیلی تنگ شده .
برای وقتهایی که ...
بگذریم ،
چه فایده دارد که به حسرت از کسی یاد کنی ؟
خیلی بد است که آدم یک عالمه حرف نگفته داشته باشد ،
یک عالمه بغض برای سرریز شدن ،
یک عالمه تنهایی برای سهیم شدن ،
اما نتواند ...
نتواند ...
نتوا...
زندگی چون تنهایی می گذرد ...
زندگی چون تنهایی می گذرد ...
شاید آخر قصه ی قبلی را می شد اینطور هم تمام کرد :
پیرزن مهربان قصه ی ما تصمیم گرفت خانه ی بزرگتری بخرد تا باغ وحش مدرن تر و دل باز تری داشته باشد .
ته مانده ی کاموای پلیور نوه ی نداشته اش را به همراه تمام پلیورهای بافته شده ی همه ی عمرش را فروخت و
خانه ای حیاط دار خرید و سراغ میهمانهایش آمد تا به خانه ی جدید ، دعوتشان کند .
اما دید که جا تر است و بچه نیست !
باران بند آمده بود و میهمانهای عزیز فلنگ را بسته بودند !
پیرزن مهربان خیلی ناراحت شد اما خوب که فکر کرد به چند نتیجه ی اساسی رسید :
۱- هر بارانی بالاخره روزی تمام می شود .
۲- دوستی هم دوستی های قدیم .
۳ - آدم هر حیوانی را توی خانه اش راه نمی دهد .
۴ - زندگی بی سرخر قطعا" لطف بیشتری دارد !
۵ - خوبی این ماجرا این بود که حالا دیگر صاحب خانه ی بزرگتری شده و می تواند کامواهای بیشتری خریده و برای روز مبادا انبار کند !
قصه ای قدیمی هست که خیلی دوستش می دارم و لابد همه آن را شنیده اند .
قصه ی پیرزنی مهربان و تنها با خانه ای کوچک ، از همین قوطی کبریت های مثلا" آپارتمانی خودمان !
در شبی بارانی وقتی که پیرزن تنها داشته برای نوه ی نداشته اش پلیور می بافته و غرق در عوالم و رویاهای رنگی خودش بوده ، ناگهان درب خانه به صدا در می آید ،
ـ کیه کیه در می زنه ؟ در و با لقت می زنه ؟!
ـ منم ، منم در میزنم ، جوجه ی نازی نازی ، میذاری بیام تو بازی ؟
پیرزن مهربان در را باز می کند و جوجه ی بیچاره را که زیر باران حسابی خیس شده بوده به خانه راه می دهد .
بقیه اش هم که معلوم است .
بز و خر و گاو و سگ و خلاصه باغ وحشی را توی خانه اش جمع می کند !
بیچاره امیدوار بوده که به محض تمام شدن باران از دست این سرخرها خلاص شود .
اما زهی خیال باطل !
این باران سر باز ایستادن ندارد !
اما نه این خرده فرمایش های اوشان است که تمامی ندارد .
خلاصه پیرزن قصه ی ما یک روز ته مانده ی کاموای پلیور تمام نشده ی نوه ی نداشته اش را برمی دارد و سر به بیایان میگذارد .
حالا پیدا کنید پرتقال فروش را !!
اینکه آدم یکهو چشمهایش را باز کند و ببیند که همه چیز عوض شده ،
همه ی آدمها عوض شده اند ،
دنیا شده یک جور دیگر ...
اینکه ببیند انگاری مثل اصحاب کهف سالها لالا کرده بوده و دریغ از آدمهای امسالی و پارسالی و ...
هی ...
چقدر زندگی این روزها طعم کله پاچه می دهد !
همانقدر لزج و همانقدر چسبنده اما خوش طعم !
این روزها دلم برای خودم تنگ می شود ...
این روزها دلم برای خودم تنگ می شود ...