تبليغاتX
فراموشخانه
 

 

تو مپندار که خاموشی من

 

هست برهان فراموشی من ...

 

      

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط  

 

 

تازگیها فراموشکار شده ام .

یادم می رود که هر چیز را کجا گذاشته ام یا هر کس را کجا دیده ام !

اسمها دیگر در یادم نمی مانند حتی سالروز تولدها هم فراموشم می شوند !

تازگیها با کفش روی فرش می روم ،

مدادم را پشت گوشم جا می گذارم .

تازگیها یادم می رود غذا بخورم ،

مسواک بزنم ،

خیلی وقت است توی آینه نگاه نکرده ام !

تازگیها

تازگی ها

تازگی..

حالم از این روزمرگی ها به هم می خورد ...

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط  

 

 

لابد دلت برای من خیلی تنگ شده .

برای وقتهایی که ...

بگذریم ،

چه فایده دارد که به حسرت از کسی یاد کنی ؟

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط  

 

 

خیلی بد است که آدم یک عالمه حرف نگفته داشته باشد ،

یک عالمه بغض برای سرریز شدن ،

یک عالمه تنهایی برای سهیم شدن ،

اما نتواند ...

نتواند ...

نتوا...

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط  

 

 

زندگی چون تنهایی می گذرد ...

زندگی چون تنهایی می گذرد ...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط  

 

شاید آخر قصه ی قبلی را می شد اینطور هم تمام کرد :

پیرزن مهربان قصه ی ما تصمیم گرفت خانه ی بزرگتری بخرد تا باغ وحش مدرن تر و دل باز تری داشته باشد .

ته مانده ی کاموای پلیور نوه ی نداشته اش را به همراه تمام پلیورهای بافته شده ی همه ی عمرش را فروخت و

خانه ای حیاط دار خرید و سراغ میهمانهایش آمد تا به خانه ی جدید ، دعوتشان کند .

اما دید که جا تر است و بچه نیست !

باران بند آمده بود و میهمانهای عزیز فلنگ را بسته بودند !

پیرزن مهربان خیلی ناراحت شد اما خوب که فکر کرد به چند نتیجه ی اساسی رسید :

۱- هر بارانی بالاخره روزی تمام می شود .

۲- دوستی هم دوستی های قدیم .

۳ - آدم هر حیوانی را توی خانه اش راه نمی دهد .

۴ - زندگی بی سرخر قطعا" لطف بیشتری دارد !

۵ - خوبی این ماجرا این بود که حالا دیگر صاحب خانه ی بزرگتری شده و می تواند کامواهای بیشتری خریده و برای روز مبادا انبار کند !

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط  

 

قصه ای قدیمی هست که خیلی دوستش می دارم و لابد همه آن را شنیده اند .

 قصه ی پیرزنی مهربان و تنها با خانه ای کوچک ، از همین قوطی کبریت های مثلا" آپارتمانی خودمان !

در شبی بارانی وقتی که پیرزن تنها داشته برای نوه ی نداشته اش پلیور می بافته و غرق در عوالم و رویاهای رنگی خودش بوده ، ناگهان درب خانه به صدا در می آید ،

 ـ کیه کیه در می زنه ؟ در و با لقت می زنه ؟!

ـ منم ، منم در میزنم ، جوجه ی نازی نازی ، میذاری بیام تو بازی ؟

پیرزن مهربان در را باز می کند و جوجه ی بیچاره را که زیر باران حسابی خیس شده بوده به خانه راه می دهد .

بقیه اش هم که معلوم است .

بز و خر و گاو و سگ و خلاصه باغ وحشی را توی خانه اش جمع می کند !

بیچاره امیدوار بوده که به محض تمام شدن باران از دست این سرخرها خلاص شود .

اما زهی خیال باطل !

این باران سر باز ایستادن ندارد !

اما نه این خرده فرمایش های اوشان است که تمامی ندارد .

خلاصه پیرزن قصه ی ما یک روز ته مانده ی کاموای پلیور تمام نشده ی نوه ی نداشته اش را برمی دارد و سر به بیایان میگذارد .

حالا  پیدا کنید پرتقال فروش را !!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط  

 

 

اینکه آدم یکهو چشمهایش را باز کند و ببیند که همه چیز عوض شده ،

همه ی آدمها عوض شده اند ،

 دنیا شده یک جور دیگر ...

اینکه ببیند انگاری مثل اصحاب کهف سالها لالا کرده بوده و دریغ از آدمهای امسالی و پارسالی و ...

هی ...

چقدر زندگی این روزها طعم کله پاچه می دهد !

همانقدر لزج و همانقدر چسبنده اما خوش طعم !

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط  

 

 

این روزها دلم برای خودم تنگ می شود ...

این روزها دلم برای خودم تنگ می شود ...

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط